Monday, January 21, 2013

معصومانه


معصومانه

چه معصومانه به من مينگرد
چه غريبانه به او مينگرم

ماما، ماما
هى صدايم ميزند
بى دليل
با صدايى كَزانِ خود اوست
انگار كه از رفتن من ميترسد

با چشمانى پر خون
با دلى آكنده از درد و جنون
با صدايى لرزان
ميگويم
جانِ مادر، جانِ نيلو
من هنوز اينجايم


نيلوفر سليمانى

Saturday, January 19, 2013

گناه


گناه

مرا بسپار
بدست ويرانگر باد
تا با پراكندن خويش در افق طلايى
جانت را رهائى بخشم

مرا بسپار
بدست قله هاى بلند دماوند
تا با فرود خويش
بر دشت بيكرانِ پر گل
روح خجل زده ات را رهايى بخشم

مادر
مادر
من كشتىِ سرگردان و تو ناخداى من
من ورقى سفيد و تو نقاش من

مادر
عشق و محبت
زشت و زيبا 
و تمام نقش هاى بدرنگ و تلخِ اين دنيا را
تو به من آموختى
تو

گناههاى من 
از بدو تولد نبود
زشتى هاى من
در گاهواره نبود

كودكيم را تو چون خميرى نرم
در مشت خود به بازى گرفتى
و به دلخواه خود شكل بخشيدى

مادر، مادر
مرا بسپار
به اين اب روان
تا با تسليم خويش به ابهاى زلال زمين
گناههاى تو و خويشتن را پاك كنم

نيلوفر سليمانى

New Year

5 am the early morning before new year. The silence around me is, as always, beautiful and comforting. My wish for the new year (not that anybody is going to grant it!) is silence all around the globe, and a paid vacation for all of humanity, so that our souls can rest, and find peace again. This vacation has done me wonders! May 2013 be a year of love, forgiveness, generosity and abundance of food, health and wealth for you and all of us, the children of the world. Peace and Love from me to all of you who tirelessly work to make the world a better place. Blessed be!

Wednesday, January 2, 2013

New Year Resolution

It is 4 am and I hope all of you are dreaming of Moon Lilies! In the meanwhile I'm up again for my daily dose of "bi khabi" or sleeplessness. I ck the usual places, FB, email, Linkedin. Nothing interesting or pressing. Depressing may be! But as usual the silence wraps me like a blanket. Good time to ponder the big questions of life. What will 2013 be for me? Another depressing year? Not if I can help it.

2013 will mean packing up and moving after 15 years in this house. But where? My beloved town of Berkeley, where all my college friends and politically minded friends still live. What if they've changed and want nothing to do with me? Possible! What is more possible is my lack of energy to move. How can I get the Mountain of Things I have collected over 15 years, out of this house? God help me!!! Any way what about work? Hell no! Who wants to work, when I can be poor? From rich to poor in less than 2 years. Good job Moon Lily! Yeah, unemployed workers of the world unite! Who the hell said "go,work. Don't ask what is work.  Because work is eternal wealth."* برو كار ميكن مگو چيست كار، كه سرماييه جاودانى است كار. Well he totally lied! Not working is just fabulous! 


And also Who the hell said women should work outside of the home, instead of raising their kids? Boy, were they misguided! Tired and burnt out, how the hell are you supposed to do a good job with your kids. Oh, wait, you make good money working, so get a nanny to raise your kid. Smart, totally smart!

Okay all this depressing stuff is creating acid in my stomach and starting to hurt. Better to go to work, keep the status quo going. God forbid we question the established norms of the world. Work, work, work, so you can buy, buy, buy, so you can send the kid to college, pay the mortgage and put food on the table, till you drop dead! That's a good life! Something to look forward to in 2013!


__________________________________
Sa'adi, a very famous Iranian poet said this statement in a poem. 

I'm Back

Back home! Wondering what the hell I'm doing here? Oh, wait! I've got a little girl somewhere!!! I forgot for only a nano-second that I'm a mother.... It was a freeing nano-second. Oh well, back to reality! 

My wish for the new year is to move. Where? Anywhere but here! And to fall in love with someone who falls in love with me. It's been 10 years or more. Am I asking the impossible? It seems so, because, well, I have many flaws that can't seem to be fixed. Okay now I'm babbling like a brook that has lilies floating in it. And they are very rare and special Moon Lilies (نيلوفر مهتاب) like me, yes ME! No! I'm not on drugs :) just dreaming of someone special loving me.

Okay, my lovely friends, Goodnight to you all and sweet Moon Lily dreams!...

Saturday, December 22, 2012

اسم شب

اسمِ شب

اسم شب چیست؟
اسم شب تنهاييست
اسم شب دلتنگيست

اسم شب دختر من
كه در آن غربتِ دور
شبى از اين شبها
شبى از درد و جنون
سفرِ بى‌كسى آغاز نمود

اسم شب اسم من است
كه دلم محفلِ تاريكى‌هاست
كه دلم تشنهً خوشبختى‌هاست



اسم شب من
اسم شب او
اسم شب زندگىِ تلخى‌هاست



٠٠٠٠٠٠٠٠

اسم شب پيوندیست از عشق و وفا
اسم شب همهرهی یاران است
كه در آن لحظهٔ درد
ناجىِِ قلب منند

دوستهايى كه  مرا می‌پايند
نور عشقی به تنم ميريزند
تا كه من روزم را
 از نو آغاز كنم

نيلوفر سليمانى

..............

گر شبت یلداست
،قلب محزونت
خسته و تنهاست
،تیره‌گی گر باز
چیره بر دلهاست
گر دلت تنگ است
گرچه غم پیداست
دل قوی میدار
،صبح امّیدت
از افق پیداست

هادى 

Tuesday, July 31, 2012

شاه و ما

:مقاله ای بسیار عالی از محمد رهبر
منبع : روز آنلاین Rooz Online -

با نزدیک شدن به واقعه ۲۸ مرداد :

شاه و ما | محمد رهبر

چه خوب که شبکه ی حرفه ای و مُتمکن "Manoto TV" ، به سال انقلاب بازگشته و روزهای آوارگی شاه از تهران تا قاهره را روایت کرده است و مستندی جذاب ساخته با تصاویر کمیاب که راوی اش، بانویِ فرهیخته، فرح دیباست که روزگاری حکمِ دانای کل داشت و حالا شده ناظر غایب. به هر حال، شنیدن روایت آنها که در شکستِ شاهانه سهیم بودند نیز جزئی از تاریخ است، هرچند حقیقتِ آن نیست.

نوستالژی جوانان تاریخ نخوانده ی شاه ندیده، فرصتی ساخته و از سویی وضعیت نامطلوب امروز هویداست و طشتِ رسوایش پرصدا و اینک ایرانی رنجور باید بنشیند کنارِ فرح دیبا و باهم مویه کنند. تراژدی کمدی تاریخ است که ستمگران قدیمی را ظالم امروز، روسپید کرده و مظلوم. گرنه اتفاقی نیفتاده و شاه همان مستبدی است که بود.

فرح دیبا چشم به تصاویر جوانان ژولیده و کف بر دهانِ انقلاب دارد و خونسرد و مطمئن از اینکه مخاطبِ افسرده که حالا در هوایِ هیچ انقلاب و فریادی نیست، حق را به او و خاندانش می دهد که گویا یکسره پیشرفت می خواستند و در دل می گوید این بیابانگردانِ سودایی، معلوم نیست از کجا به شهر حمله کرده اند و کاخ آرزوهای ملتی را از بیخ کندند.

بانو البته حق دارد، آن کادرِ نحیفِ تصاویرِ دست ساز که نمی تواند آنچه در آن دوران و زیر گنبد کبود می رفت را روایت کند، باید بنشیند و شاه را در پرده ی خاطرات تاریخ ببیند تا بداند امروزِ ما از کجا آمده و چه شد که همه آواره ایم.

پیرمردی را به یاد آورید که نشسته بود بر خاک و تکیه بر عصا داده و سر پنهان کرده زیر شولایِ درد. او دکتر محمد مصدق بود. بدا به حال ما که در سیزده سال زندان و حصرِ احمد آباد، کسی را جرئت آن نبود که سراغش گیرد و نه خبرنگاری می توانست بیاید و بپرسد:

"جناب نخست وزیر در ماجرای ملی کردن نفت ایران و زمین زدن استعمار انگلیس چه می کردی و شاه چه می کرد؟"

شاه شادکام جوان که به پشتوانه ی آمریکا و انگلستان و هیبتِ شعبان جعفری تاجبخش، دوباره بر تخت نشسته بود، حتی نمی گذاشت نام مصدق از احمد آباد بیرون رود، چه رسد به اینکه قامتِ نحیفش به تهران بیاید و در خیابانهای شهری که در آن هزار خاطره داشت، نفسی گشت زند.

وقتی پیرمرد سر بر زمین گذاشت و برنخاست، دوستی چون سادات هم نداشت که قدری بداند و قدرتی داشته باشد تا باشکوه به خاک رود. در انزوایی ماند و رفت و مثل شاه، شصت میلیون دلار هم از ایران نبرد و خرج دادگاه لاهه نیز از سرمایه ی شخصی اش شد، اما نفت به همتش ملی گشت و این سرمایه، شاه را رهبر اوپک و شخصِ قدرتمند منطقه ساخت و اینها خدمت مصدق به ایران بود.

بعضی صحنه هاست که بهتر است بانو فرح نبینند و آنها که ضعف اعصاب دارند و قلب رنجور...

مردی بود با ریش بلند که پس از کودتای ۲۸ مرداد دستگیرش کردند و مثل غنیمتی شد قیمتی، برای والاحضرت اشرف پهلوی. وقتی به دادگاه می بردنش حکم قتلش را قبلا داده بودند و شعبان و چاقوکش ها ریختند تا قیمه اش کنند و به آن زخمها نمرد و ناچار وقتی تب داشت و می لرزید، تیربارانش کردند. او دکتر حسین فاطمی وزیر خارجه محمد مصدق و کسی بود که پیشنهاد ملی شدن نفت را داد.

بانو فرح، سالهای مصدقی را به دربار نبودند و آن وقت ملکه ثریا اسفندیاری کنار شاه می ایستاد. شاید اگر ثریا پسری می آورد و با شاه می ساخت، فرح دیبا که اهل دانش و هنر بود هم به راهی می رفت که خیلی از دانشجویان ایرانی رفتند و مخالف شاه می شد، هر چند بروز نمی داد. اما چه باید کرد، اگر کنار تاج، نیم تاجی بر سر داشته باشی، تمام عدل و انصاف گم می شود.

تا اینجای کار هنوز مخالفان شاه، دست به اسلحه نبرده بودند. هنوز امید داشتند تا با مبارزه قانونی اصلاح کنند و استبداد را پس بزنند اما مگر محمد رضا پهلوی، ذره ای به دیگران فرصت می داد.

این اسمها که می بریم همه تصویرند اما خب دوربین به زندان نمی شد برد و حال و روزشان دانست.

مهندس بازرگان ، دکتر یدالله سحابی ، آیت الله سید محمود طالقانی و دیگرانی که به انزوا رفتند و باز نگاه دوربین به این گوشه های متروک و مغضوب شاه نمی رفت، غلامحسین صدیقی ،کریم سنجابی و حتی نخست وزیر مطرود سالهای بعد، علی امینی.

ای کاش شاه روزی ۱۸ ساعت کار نمی کرد. ناسلامتی مشروطه شده بود تا سلطنت کند و نه حکومت. بنابر مشروطه قرار بود تا مجلس همه کاره باشد و انتخابات آزاد کشور را بچرخاند و نخست وزیر فقط فرمان مجلس ببرد و شاه نیز موظف به تنفیذ قوانین بنا بر تشریفات بود، نه اینکه هر جا روی بچرخانی تمثال شاه و فرح ببینی و سایه ی شاه و ارتش و ساواک بر سر همه ی امور چرخ بزند و نه اینکه همه ی وزرا، وزیر دربار باشند و نمایندگان چاکران و جان نثاران و بازی دو حزبی و تک حزبی ازتفریحات سالمِ شاه شود.

خشونت، خشونت را می زاید و در عالم انسانی، فیزیکِ نیوتونی حاکم نیست که هر کُنشی، واکنشی داشته باشد، دقیقا برابر با نیروی وارده در پسِ فصلِ سردی آمد که در زمستانِ پهلوی بود. تصاویر هولناک شکنجه های زشت، باز تکثیر شد، چرا چون که ملت در حکومت شاه تجربه ای برای آموختن سیاست و مدارا نداشتند و آموزگاران چنین درسی که انگشت شمار نیز بودند راهی به دولت و حکومت نیافتند.

کجا بود بانو فرح، وقتی اصغر بدیع زادگان را در شکنجه گاه ساواک بر گاز پیک نیکی آنقدر نشاندند که سوختگی تا نخاعش پیش رفت و عاقبت اعدامش کردند. از یاد ها رفته است روستازاده ی به فغان آمده ای از ظلم خوانین و نامش صفرخان قهرمانی که ۳۲ سال در زندان شاه ماند تا با انقلاب آزاد شد.

اما از خسرو گلسرخی تصویر داریم، ای کاش می شد بنشینیم و همراه بانو فرح به چشم اشکبار ببینیم. جوانی سی ساله بود، سرشار از آرمان، گیرم چپ می زد و به راحتی اعدامش کردند، جرمش اینکه به اسلحه فکر کرده بود نه اینکه حتی به دست بگیرد.

اینها درست که شاه ایران را مثلِ مایملک خود دوست داشت و با آن لحنِ خودخواه می گفت ملتِ من، کشورِ من. راست است که به خونریزی در حد حمام خون اعتقادی نداشت و در اداره مملکت کارهای درست نیز می کرد، اما خانه ی استبداد هر چند باشکوه، باز از پایه ویران است.

عدل و آزادی را نیز با دیگران و سلسله های بعدی نمی سنجند و ملاک عدالت این نیست که شاه هزار نفر را کشت پس شاه بهتر است! آنچه هر دو جا به باد می رفت حق شهروندی و آزاد زیستن بود، چیزی که نه امروز و نه دیروز به آن اعتقادی نداشتند و در پامال کردنش به قدر وسعشان کوشیده اند و حالا من و تویِ ایرانی هرچند دلشکسته ی انقلابیم اما شرمنده  شاه که دیگر نباید باشیم.